به ياد طلاي سرخ ( جعفر پناهي ) -- طلاي ناب سينماي اجتماعي

* ورود

پيش از اين ، يك بار در آستانه سال نو (عيد 1386) ، شبه بهاريه اي در ماهنامه دنياي تصوير نوشتم كه موتور محرك اش ، آثار جعفر پناهي بود. تازه جشنواره به پايان رسيده بود و من هنوز عطر و طعم فيلمي كوتاه از پناهي ( گره گشايي ) در ذهن و خاطرم بود كه در ميان اپيزودهاي فيلم فرش ايراني ديده بودم ، پس نشستم و در آخر سال ، به ياد آوردم و آوردم ... ، و راست اش ، يك دل سير گريه كردم و در آخر ، مطلبي با عنوان صلاحيت بهار ... متولد شد براي مجله اي كه در آن كار مي كردم و مي نوشتم و ... اين متن در همان حال و هوا ، و بخشي از آن مطلب است كه گفتم ؛ و درباره ي طلاي سرخ ، اين فيلم خوب و ارزشمند و ناب سينماي اجتماعي منقرض شده ي سينماي ماست ؛ فيلمي كه دوست اش مي دارم و به نظرم اثري است فاخر ، در دهه اي كه آخرين سال اش را مي گذرانيم .

*متن

و زمين مي گرديد

شاعري مي پژمرد

عارفي جان مي داد...(1)

طلای سرخ


همه ي ماجرا از همون شبي شروع شد كه برا يه مشتري پيتزا برده بود . آدم سر به زير و صاف و ساده اي كه سر كارش ، همكاراش يه حسين آقا بهش مي گن ، صد تا حسين آقا از دهن شون مي ريزه ، سفارش پيتزا برده بود ... و مشتريه رو شناخت . تازه معلوم شد كه حسين آقا ، توي جبهه بوده و جنگيده ، هر چند كه اصلا شبيه آدماي جبهه رفته ، نبود ! فرماندهه ( يعني مشتريه ) وقتي فهميد طرف ، زير دست اش بوده ، با يه حالت خاصي رفتار كرد و يه طوري انعام داد كه ، يعني شتر ديدي ، نديدي ! لاي در باز بود و مي شد فهميد كه داستان از چه قراره ... ! حسين آقا كه برگشت ، با همون موتور قراضه اش كه پيتزا برده بود ، يه جوري شده بود ، رفت توي لك. آدمي كه سرش پائينه و پيتزا مي بره در خونه ها ، خيلي با خودش بالا پائين كرد ؛ انگار ديگه نمي تونست مثل قبل ، اون آدم سر به زيري باشه كه اطراف اش رو نمي بينه ، از حالات اش معلوم بود كه مثل اسفند رو آتيشه . انگار پيش خودش مثل حميد توي فيلم هامون ، مي گفت : " يه حركتي ، يه كاري ، جرات اش رو داشته باش ، اين طرف ، اون طرف ... " ؛ نمي دونم ، انگار مي خواست بزنه به سيم آخر . يه روز ، دختر مورد علاقه اش رو برداشت و برد جواهر فروشي اعيوني و حسابي تحقير شد ، كوچيك شد . دختره گفت : " حسين آقا ... ! ( داشت قبض روح مي شد ) اين چه كاريه ...؟! به خدا نمي خوام ...! " و واقعا لحن اش يه جوري بود كه ، يعني به همون زندگي فقيرانه ي توي اون محله ي قديمي و درب و داغون راضي بود . اما حسين آقا مي خواست بزنه به سيم آخر ؛ بريده بود ، و فقط يه چيزي مي خواست كه كمك اش كنه ؛ و كرد ؛ تحقيره ، تحقيرا كار خودش رو كرد ؛ و زد به سيم آخر.

حالا ته فيلم ، اسلحه رو گذاشته بود روي شقيقه اش ... حسين آقاي طلاي سرخ ، آدم سر به زيري بود ، مثل خيلي هاي ديگه كه هر روز خدا ، چشم مون بهشون مي افته ؛ اصلا شايد خودمون هم تو اين دنيا ، يه پا حسين آقا باشيم كه خودمون هم خبر نداريم ، نه از فردامون ، نه از حالامون . آره ، اين جوريه كه ، يه فيلم توي حافظه مخاطباش مي مونه ، توي دل اونا جا پيدا مي كنه ؛ چون اون آقا ( پناهي ) ، يه جوري قصه ي اين آدماي بي پناه رو گفته كه تو ، خودتو توش پيدا مي كني . اونايي رو كه دست دختر مورد علاقه شون رو مي گيرن و مي برن طلا فروشي و از شرم و نداري ، سرخ و سفيد مي شن. اونايي كه سرشون رو انداختند پائين و به كسي كاري ندارن ، رزق حلال مي برن سر سفره شون . اونايي كه مي خوان يه زندگي ساده رو شروع كنن و نمي تونن. اونايي كه با آبرو زندگي مي كنن ، و بار يك جامعه روي دوشاشون سنگيني مي كنه . مي دونيم كه !؟

2) البته كار آقاي كاووسي چندان هم بد نبود ، فقط نتيجه اش ... ! بگذريم ! درست مثل كار همه كساني كه در سال هاي دهه 1360 با سياست گذاري هايي كوشيدند مقابل سينماي نازل و بازاري گذشته بايستند ، مثلا" در‍‍ سينماي هند را تخته كردند ، فيلم هاي آمريكايي و پر خشونت را به بايگاني فرستادند و بعضي از سينماگران گذشته را بازنشسته كرده ، و حتي براي بعضي ديگر از فيلمسازان عصر خود ، راه و روش نشان دادند و... ؛ به نظرم كارشان در بعضي جاها هيچ بد نبود ، هرچند كه با بگير وبند همراه بود ! مثلا" مرحوم ساموئل خاچيكيان و مرحوم امير قويدل را تشويق به ساخت فيلم هاي عرفاني كردند ! يكي فيلمي ساخت به نام ؛ "چاووش" و آن يكي ، فيلمي به نام ؛"دل نمك" . هر دو فيلم ساز از ريل گذاري مديران سينمايي و از ژانر فيلم هاي حادثه اي و جنايي به سمت سينمايي پالوده ، تميز و به اصطلاح فرهنگي تغيير مسير دادند و ... ؛ اما ! اما سوخت لوكوموتيوهايشان خيلي زود تمام شد و قطار متوقف گشت و ... ! كه بماند و بگذريم ! خدايشان بيامرزد. فكر كنم در همين حال و هوا بود كه فيلم سازي مثل مرحوم محمد رضا اعلامي از فيلمي مثل "نقطه ضعف" كه نقطه قوت تمامي كارنامه اش بود و از نخستين فيلم ها و افتخارهاي سينماي پس از انقلاب ؛ به فيلمي به نام "افعي" رسيد ! اوايل دهه 1370، "افعي" بود و هزار حرف وحديث نو وكهنه ... ؛ كه مثل سيل ، زير ساخت همه ريل گذاري ها و نسخه پيچي هاي بفرموده براي سينما را مي شست و راه هاي جديد باز مي كرد و گوش كسي بدهكار فيلم نازل و منطق روايي و چه و چه نبود ... مثل همه آن تاريخ گذشته ؛ كه هميشه ، شاخص " ارزشيابي " را فداي امر " نظارت" كرده ايم و ... بگذريم ! كاش حالا بود و خودش مي گفت كه ... ؛ خدايش بيامرزد . نتيجه : لطفا" در مبارزات خود ، همه جوانب را در نظر بگيريد ؛ نظارت و ارزشيابي در كنار هم اند ؛ با مرخصي يكي ، حتما آن ديگري هم مرخص مي شود. گاهي ابتذال ، محصول بي توجهي به توازن اين دو پديده است. پس يا بايد رعايتش كرد و يا اصلا" با سينمايي كه به نظر مي آيد نازل است مبارزه نكرد. زيرا مبارزه با ميل به سطحيت ، زور زياد و سواد زياد و تجربه زياد و شناخت زياد و دانش فراوان مي طلبد و ... "ماتريكس" ها را كه يادتان هست ، از ده تا به صد تا مي رسيدند و... !

اونايي كه شب عيد ، كنار خيابون اند. اونايي كه از كسي طلبي ندارند ، اما بدهكارهاي بالفطره اند. اونايي كه حق زندگي دارن ، اما فشارهاي زندگي روي دوشاشونه . اونايي كه توي بادكنك سفيد ديديم ، و تك افتادگي و بي پناهي شون رو ، توي طلاي سرخ حس كرديم . حالا ته فيلم بود و حسين آقا ، ته ته كارش ، توي يه تنگناي عجيب ؛ فكر كرد كه بازم بهترين كار ، اينه كه اسلحه رو بذاره رو شقيقه اش و ... ! كسي كه ديگه نمي خواست فردا رو ببينه ، عيد رو ببينه ، بهار رو ببينه ، زن اش رو ببينه ، ماشه رو چكوند ؛ تق ؛ و تمام . وقتي قصه فيلمي در بياد ، اونم از نوع طلاي سرخ ، ديگه معني نداره درباره بديهيات حرف بزنيم ، از كارگرداني و نور و بازي و چه و چه ... ؛ طلاي سرخ بالاترين عيار فيلم هاي اجتماعي ما رو داشت ؛ توي دهه اي كه ديگه بعيده از توش چيزي در بياد ... ، همين !

1- قطعه شعري است از سعيد فقيد و قلندر شعر معاصر حسن حسيني