نگاهي به ما همه خوابيم -- انحناي بيداري !

1- در جشنواره نمي دانم چندم بود كه ما همه خوابيم را ديدم و به شکلي اعجاب انگيز از اين فيلم استاد آقاي بهرام بيضايي خوشم آمد و لذت بردم. دوستاني که با اندک نوشته هاي حقير آشنايند، مي دانند که به اصطلاح ؛ هرگز بيضايي دوست نبوده ام، و در ميان آثارش فقط باشو غريبه کوچک را مي پسندم و هرگز در اين بيست سال ! فرصتي پيش نيامده است که مطلبي درباره سينماي ايشان قلمي کنم ؛ راست اش حالا ديگر اين را از شانس خودم مي دانم كه احتمالا حقيقتي من را نگهباني كرده تا در مواجهه با آثار هنرمند و انساني بزرگ چون بهرام بيضايي به خطا نروم . خدا را شاكرم.

2- بيش و کم و مانند ديگران ، اخبار مربوط به استاد بيضايي را پيگيري مي کنم، ولي واقعاً نمي دانستم که چرا ايشان فيلم قبلي شان را نساختند و چه شد که اين يکي را ساختند و چه و چه...؛ به عنوان يک روش روشن ترجيح مي دهم به جاي هر امر «فرامتني» ( كه اين روزها گويا ضمانتي شده است براي قضاوت هاي تند و سخت در باره آدم ها ، و در نهايت صدور راي درباره خود و آثارشان !)، با «متن» و اثر آدم ها روبه رو شوم و پيش از ديدن ما همه خوابيم فقط خرسند بودم که فيلمي از ايشان خواهيم ديد و نمي دانستم که چه بوده و چه شده و چه و چه ... ، فقط کمي پيش تر در يک برنامه راديويي شنيدم اين فيلم و يک فيلم ديگر مورد توجه مسوولان بوده و چه و چه... ( آيا مورد توجه بودن اتفاقي فيلم ها و بعضي آثار توسط مسوولان ، خطايي نابخشودني است؟ نمي دانم !) جدي نگرفتم، راست اش از فضاسازي هاي اين طوري خوشم نمي آيد، با مشابه آنها براي بعضي از سينماگران و از جمله مجيد مجيدي و ديگران آشنايم و هميشه و همواره ترجيح مي دهم بدون هرگونه پيش داوري ، با متن و با خود اثر روبه رو شوم. با اين فيلم اين طوري روبه رو شدم و به دلم نشست.

3- گفتم که از ما همه خوابيم خوشم آمده است. فيلم را که در مقياس خودش مي سنجم، مي بينم خيلي اثر پرملاط و دلنشيني از کار درآمده است؛ کم فروشي نمي کند و تمامي داستانک ها و روايت ها را به سرانجام مي رساند. اينجا با فيلمي طرفيم که از دل يک فيلم ديگر متولد مي شود و معاني ارجاعي و تلويحي اش به قدر کفايت، ثقليت خود را مي يابد. بله، ما همه خوابيم در ظاهر يک فيلم در فيلم است، اما در باطن ، فيلمي درباره پيچيدگي هاي روابط جاري در دنياي معاصر ماست با همان پيچش هايي که در فيلم هاي جدي ، انتظارش را داريم و در اينجا به قدري ساده مي نمايد که مي خواهيم به سادگي از کنارش بگذريم ! عجيب است ، نه ؟!

4- بياييم براي اثبات خودمان هم كه شده در ما همه خوابيم آن پنج اصل کلي فرم فيلم را به شکلي اجمالي مرور کنيم.

الف- کارکرد؛ طبيعي است كه «ميزانسن» ، اصلي ترين کارکرد را در طول فيلم بيضايي دارد. از طريق ميزانسن و چرخش هاي متناسب اش است که اولاً يک فاصله گذاري حرفه اي با برخي از سکانس ها ؛ که بالقوه امکان تئاتري شدن دارند؛ صورت مي پذيرد. ثانياً برخي عناصر دخيل در اين درام ، نظير ضبط صوت، گوشي دستي و چاقو و ... در ميزانسن است كه هر كدام بار دراماتيک پيدا مي کنند و اين ، كمتر در فيلم هاي ايراني رخ مي دهد... (1)

طلای سرخ


ب- شباهت و تکرار؛ فيلمي در حال فيلمبرداري است؛ عذر بازيگر نقش مردش را مي خواهند. اينجا تکرار بعضي از همان نماها مبتني بر اصول فرمي فيلم ، به الگويي پيش برنده در سويه معاني دلالت گر (يعني دادن تصويري از سمت و سوي مجموعه اي از ارزش هاي ايدئولوژيک اجتماعي) ميل مي كند و کارکرد مي يابد. در نيمه فيلم نيز ، عذر بازيگر نقش زن را مي خواهند و ... در پايان هم عذر کارگردان را... اين نحوه نزديک شدن و ميني مال کردن روايت، علاوه بر مکرر کردن پرسش هاي فيلم به انحاي گوناگون و انحنايي كه فيلم در پي نمايش اش است ، به رواني فيلم و پيوستگي مضامين و يکپارچگي ساختاري آن ياري رسانده است و چقدر هم خوب از آب درآمده. آيا شما با اين نظر مخالفيد ؟

ج- تفاوت و تمايز؛ سرمايه گذار اولي، يک هنرپيشه سينماي تجاري را جايگزين بازيگر مرد فيلم مي کند. سرمايه گذار بعدي اما ، کنترات حضور دختر خاله اش را مي پردازد که متفاوت از اولي است ، و تازه ، طرف ايستاده است و نظر هم مي دهد و خود را صاحب نظر و ... ( مي بينيد ؟ چه گونه مي توانستي روح زمانه را اينچنين با صلابت و از طريق – به نظر پيش پا افتاده ترين – روابط اجتماعي مكشوف كني ؟ ) آن ها اگر بتوانند ذهن را هم مديريت خواهند كرد ! اما نكته اينجاست كه فيلم ، با شيوه و رعايت اصول فرميك فيلم به "مفهوم" مورد نظرش مي رسد و نه از طريق حرف و شعار ؛ بله خب ، استاد بيضايي است ديگر.

د- گسترش؛ نيم ساعت از فيلم گذشته است و فقط چشم هاي آموخته مي دانند که اين «تکلف» در پردازش داستان مي تواند بازسازي صحنه هايي از يک فيلم ديگر باشد. اين مقدمه طولاني است، اما درست است زيرا تمامي قصه بر تنه اين مقدمه طولاني تکيه داده است، زيرا براي تبيين و گسترش موضوع (اتفاقات محدود بعدي) در مسير همين فيلم دومي که در حال ساخت است، اين مي تواند بهترين روش باشد. اينجا بايد گفت ؛ از تکيه فيلمساز به شرايط و فضاي سينماست که به "معناي ارجاعي" مي رسيم و به بازخواني مکان ها و شخصيت ها و معني و ارتباط با آنها که کليت اش را مي سازند. ( بعضي از دوستان ، البته قابل ذكر است كه بر عكس اين متن ، به تكلف قصه در نيم ساعت اول فيلم ، دل مي بندند و خروج از مصنوع نمايش و ورود به جهان باز يافته حقيقت را تاب نمي آورند!)

ه- وحدت/ عدم وحدت؛ چند داستان در فيلم هست؛ زني که مي خواهد از طريق فيلم نامه اي خودنوشته، به خاطر از دست دادن شوهر و بچه اش خود را بکشد... فيلمي که توسط دلال ها، عقب و جلو کشيده مي شود... آدم هايي موثر و متخصص که از حرفه خود کنار گذاشته مي شوند و جامعه يي که دارد «تماشا» مي کند... و ... خب ! مي بينيم كه روند در همه داستانک هاي فيلم ، کنشي در حال اتفاق است که هر کدام هم تند و سريع طرح شده و جا مي افتد . اينکه از همه اين اتفاقات قرار است به آن انحناي مورد نظر برسيم و مي رسيم؛ ما همه خوابيم را به فيلمي برجسته تبدل کرده است. قبول نداريد ؟ در آثار برجسته همواره درک تماشاگر از داستان از طريق الگوهاي روايت به ثمر مي رسد که در ما همه خوابيم هم همينطور مي شود و مخاطب به دركي و شناختي ارزشمند از محيط مي رسد. در اين فيلم مي دانيم که سينما و نمايش، حداقل چه ارزش والايي براي بيضايي دارد و به محتواي مثبت انديشه او واقفيم ، پس چرا از نمايش گژديسگي و انحراف در اين سينما، آشفته مي شويم ؟ آيا گواهي انطباق مفهوم فيلم بر از دست رفتن اصل و استقرار جعل – حداقل در همين جهاني كه فيلم آن را مي سازد – نادرست است؟

5- ورودي ديگر من ، براي تحليل هر فيلمي، نسبت آن با کارگردان اش است؛ البته اينجا ديگر با کارگرداني طرفيم که در کارنامه سينمايي اش تبديل به يک «فيلمساز» و متفکر شده و از طريق اين نقل و انتقال ، و اصراري كه هوادارانش دارند تکلفي را هم وارد جهان آثارش کرده است. اين تکلف در نحوه اجرا و متن آثار استاد بيضايي به تمامي وجود دارد؛ وقتي از فيلم هاي معاصر و شهري اش ، قرائت يک رودررويي تراژيک و اسطوره اي را مي خوانند ! و يا وقتي كه سنگين بودن زبان را ، برايش يک امتياز برمي شمارند ! البته بيضايي ، فيلمسازي است که بيش از متن ، به فرامتن وابسته است ( اين را مسير پر دست انداز گذشته گواهي مي دهد .) اما هوادارانش هم مي کوشند با ميدان دادن بيشتر به فرامتن و در "سايه او" ، به قول يک ديالوگ از آثار کيميايي، خنک شوند، و شايد اصلا واتاب همين روش است كه گاهي زمينه داوري هاي سخت و عصبي را فراهم مي كند ! نمي دانم ! فکر کنم تا اينجايش شد تحليلي شتابزده از گذشته! ( دوست نداشتم و ندارم كه وارد چنين فضايي شوم ، بگذريم !) در اصل مي خواستم به اينجا برسم كه پشتکار و اصرار در اين نحوه فيلمسازي ، اتفاقاً در اين يکي بدل به عنصري پيش برنده در تقويت درام شده است ؛ در ما همه خوابيم آن تصنع آزارنده گذشته، در بخش هايي از فيلم ، به تکلفي مطمئن ارتقا يافته که بعداً مي فهميم لحني از اجراي فيلم دوم است. اينجاست که مي گويم تکلف ، يک نشانه و يک مختصه درست براي فاصله گذاري صحيح فيلم از جهان مصنوع و صميم واقعيت شده است، بعد هم «زبان» است که تا حد مقدور ، به محاوره اي دلنشين و باز هم پيش برنده ارتقا يافته و با شخصيت هاي اصلي که از فيلم دوم کنار گذاشته مي شوند به دليل پيشينه تئاتري شان، "هم وزني" پيدا کرده است. منهاي ويژگي هاي مثبت ديگر فيلم در نحوه اجرا، پيچش هاي دوربين، سياليت ميزانسن (منهاي فصل ماقبل پاياني در رستوران ، كه دوست اش ندارم !) در نسبت با ديگر آثار بيضايي ، اينجا در ما همه خوابيم ما با يک بيضايي شاداب و سرحال و انرژيک طرفيم که قصه چند لايه اش را به فيلمي پرتحرک و چندلايه و قابل فهم تبديل کرده است. راست اش از اين بيضايي خيلي خوش ام آمده است. ذوق زده شدم و دوست دارم برايش جمله اي از تولستوي بنويسم كه آقاي بيضايي ؛ «ايمان عبارت است از شناخت معناي حيات. » و مي دانم كه شما آن را خوب مي دانيد .

6- مدخل سوم بحث من در نقد ، در مقياس سينماي ايران است. فکر کنم در اينجا ، قطعاً با منتقدان اين تك فيلم زيباي بيضايي اتفاق نظر بيشتري خواهيم داشت ؛ که بهرام بيضايي يکي از شاخص ترين و مهم ترين چهره هاي سينماي ماست و هر اثرش اتفاقي فرخنده؛ چه دوست اش داشته باشيم، چه نه ! و اين هيچ حرف و جايگاه كمي نيست . کافي است همين ما همه خوابيم را با فيلم هاي اين سال و زمانه مقايسه کنيد. ( آه ! راستي ! مقايسه كدام فيلمساز با بيضايي ، درست و عادلانه است ؟ !)

7- اما ورودي هاي مضموني. ما همه خوابيم درباره سينما (سينماي ايران) است ؛ احتمالاً مي تواند از سوي دوستان ، يک خودزني تمام عيار تلقي شود ، که درست است، اما چرا؟ براي اينکه رسماً اشاره اي مي کند به صنف سينما و فسادهايي که احتمالاً در آن رخ مي دهد؟ (مگر نمي دهد؟) آيا نبايد اينجا از آستانه تحمل اين صنف پر سر و صدا انتقاد کرد که شما هم....؟ اما توضيح؛ اساساً خصوصيت گذار از "جامعه سنتي" به "جامعه اي که در عرصه نوسازي و توسعه قدم گذاشته"، رسيدن به آن پايه از رشديافتگي است که اگر دستگاهي و صنفي مورد نقد و پرسش قرار گرفت، بداند که بايد پاسخي در چنته اش داشته باشد ؛ نه آنکه به اشکال کهن، هرگونه نقد را بيماري سياه نمايي تلقي کند و «عشق»، «پيروزي» و «رستگاري» را به «نفرت»، «شکست» و «رکود و جمود و مرگ» بدل سازد ؛ من شك ندارم كه ما همه خوابيم از چنين خاستگاهي به موضوع و اطراف خود نگريسته است ؛ از خواستگاه نقد وشفافيت بخشيدن و اصلاح و دوست داشتن ، كه فرصت هست خودتان را بسازيد. ( خودمان را بسازيم .) البته ! مي توان به بعضي ها گفت ؛ شما لطفاً به خودتان نگيريد و حجاب نشويد ؛ بگذاريد لااقل در حد همين اشارات و کنايات، بي عدالتي ها بازتابي يابند و بدانيد که ؛ تا بي عدالتي هست، نيروي منجي هم مي بالد.

- به نظرم طرف حرف هاي استاد ، اساساً سينماي ايران و مطبوعات هنري نيستند؛ يعني هستند، آنها هم به سهمي در اين انحناي تاريخي دخيل اند ؛ شک نکنيم، اما فقط به سهمي. (ما که تافته جدابافته نيستيم؛ هستيم؟) اگر خوب فيلم سامورايي (ژان پير ملويل) را ديده بوديم و مي فهميديم که چرا قهرمان ، در پايان دست به هاراگيري مي زند، احتمالاً درک مي کرديم که موضوع خيلي ساده است، مگر فيلمسازي چون بيضايي در ما همه خوابيم جز با خودزني فيلميک مي توانست در اين شرايط حساس، به ثقليت اثر خود برسد؟

9-قبول که براي رسيدن و تبيين چنين جهاني، بيضايي از مدل هاي گذشته اش فاصله گرفته است؛ از نگاه اين متن که کار خيلي خوبي کرده. اين زبان، بله که زبان اسطوره نيست. مي دانم و مي دانيم که اين زبان احتمالاً سترون، زبان يک هنرمند توليدکننده است و بد است بگوييم كه کهنه و دمده شده ، زيرا هنوز سببيت مساله براي ما پاک نشده و از بين نرفته است؛ رفته؟ احتمالاً از منظر دوستان، از حيث بياني و به نسبت اجراهاي فاخر آثار گذشته، اين يکي با عسرتي همراه است که آن هم طبيعي است، وقتي ابتذال و ماديت و بي اخلاقي تبديل به يک نشانه و فضاي نشانه اي مي شود و نمايش همان هم مي تواند، فضايي بوم شناسانه تلقي شود، طبيعي است که پس مي زند، زيرا دارد چيزهايي را انعکاس مي دهد که چندان هم مثبت و دلنشين و زيبا نيستند. ( و اخلاقي بودن در زمانه ظاهر ، گرفتاري بزرگي است !) نکته مهم تر آنکه، ما همه خوابيم را نمي شد با رويکرد آثار پيشين باز گفت؛ چرا؟ چون پرداختن به اسطوره ، موضوعي را که از آن سخن مي گويد از تاريخ اش محروم مي کند ؛ و اين فيلم ، تنها به دليل سببيت ارجاعات واقعي اش مي توانست گزنده و تاثيرگذار باشد. ( و خدا را شكر كه شده است.)

10- بنا بر يک رفتار فرهنگي مختص اينجا، عادت داريم به شکستن بزرگان و قد بر افراشتن هاي گاه و بيگاه ! بله ! در جهاني چنين حماسي و اسطوره اي و تراژيک زندگي مي كنيم ! و گاهي حتي از طريق نقد و روزنامه و سينما ، هماورد مي طلبيم، و باور نداريم ( نكرده ايم ) که خود هم در جهاني اسطوره اي در حال زيست هستيم، و فکر مي کنيم که اسطوره ها در گذشته ها زيسته اند ، اسطوره ها را در حجم و ابعادي فراي جهان مادي خود به جاي مي آوريم! آقايان ، خانم ها ! اين طور نيست ! به قول روشن يک متفکر معاصر، ما در جهان اسطوره ها زندگي مي کنيم ؛ باور نمي کنيد؟ باور کنيد، هر روز مي توانيم آن را از نزديک لمس کنيم. همين چندي پيش ، شاهد خيانت آشکار دوستي در حق يک دوست ديگر بودم ؛ دوستي كه براي دوستي اش کم نگذاشته بود ! اكنون ماجراي خيانت يهودا به مسيح را مي توانستي در مقياسي هر چند بسيار کوچک تر باز بخواني ... ( مگر آن خيانت چه بود ؟!) شايد اشکال ما ، اين است که به عنوان يک خصيصه اينجايي، مدام به دور و دورتر مي نگريم ! خودمان به سينمايي که از آن مي آييم، با ديده تحقير نگاه مي كنيم و حتي بسيار سخت به آن اعتراض داريم ؛ آنوقت معترضيم که فلاني ( يعني استاد بيضايي !) نزول کرده و درباره سينما ( سينماي ايران! ) فيلم ساخته است ؛ در حالي که پيش از اين ، با اسطوره ها آينگي داشت! يادمان رفته که خود اين سينما و مسائل اش، خود اين زير پا خالي کردن هاي مکرر و گوشه نشين کردن آدم هاي حسابي و دل شکستن ها و خم به ابرو نياوردن ها ، و بي تفاوتي ها و تنگ نظري ها و چشم بستن ها و نديدن ها، واتابي از مسائل اين اطراف و اسطوره اند؛ که اصلاً خودشان اسطوره هاي جهان کوچک شده مبتذل و حقير مايند که مدام سنگ اش را به سينه مي زنيم و خبر نداريم (يا داريم، نمي دانم!؟) که در اين هماوردي و رويارويي مکرر، خويش خويش را از پاي در مي آوريم و داريم به دست خودمان، داشته هاي خودمان را نابود مي کنيم تا روزي که از بالاي درخت ، درختي كه شاخه اش را مي بريم ، سرانجام پايين بيفتيم و تمام.